داستانی جالب
در قدیم روزی مردی از رفتار وگفتار زنش به ستوه آمد .زنش را فریب داد و وی را به سر چاه برد.یکدفعه زنش را هل داد و زن افتاد در چاه .مردگفت آخیش راحت شدم وسپس آمد خانه. بعد از یک هفته گفت بروم سرچاه ببینم چی سر زنم آمده.وقتی رسید شنید صدائی ناله وار از چاه بیرون می آید لذا خوب دقت کرد دید اژدهائی در چاه هست ودارد ازخود صدا در می آورد.درچاه که نگاه کرد اژدها بهش گفت ای آقا به جان خودت من را از دست این زن رها کن هرچه بخواهی برایت میکنم.مرد بهش گفت به یک شرط که دختر پادشاه را به عقد من درآوری .اژدها گفت قبول .مرد گفت چطور؟ اژدها گفت من راببر نزدیک قلعه شاه رها کن من خودم بلدم چه کار کنم من دور گردن دختر پادشاه می پیچم و به هیچ عنوان ول نمیکنم مگر اینکه تو بیائی وتو هم بگو به یک شرط اژدها را دور میکنم که دختر پادشاه را به عقدم درآورید. اما من هم یک شرط دارم. مرد گفت چیه؟ اژدها گفت اما اگر به دور گردن هرکس دیگه پیچیدم تو دیگه نباید بیائی وانتظارداشته باشی که من گردن اون را رها کنم.مرد گفت باشه قبوله.مرد اژدها را کنار قلعه رها کرد بعد از مدتی گفتند یک اژدهائی دور گردن دختر پادشاه پیچیده و هرکار میکنند دختر را رها نمیکنه.مرد گفت من میتونم رفت پهلو شاه و گفت به شرطی که دختر را به عقد من درآوری. پادشاه قبول کرد.خلاصه مرد با دختر پادشاه عروسی کرد.چند روز بعد گفتند اژدها دورگردن دختر وزیر پیچیده و ول نمیکنه وآمدن دنبال این مرد.مردقصه ما گفت عجب بدبختی گرفتارشدیم من که قول دادم دیگه پیش اژدها نروم خلاصه پادشاه دستور داد که مثل دختر خودش این مرد باقدرتش اژدها را دور کنه .مردمجبور شد رفت حالا مانده به اژدها چی بگه.اژدها که اون مرد را دید بهش گفت مگر من نگفتم که دیگه نباید بیائی وکارمن نداشته باشی. مرد گفت من نیومدم که بگم گردن دختر وزیر را رها کن بلکه اومدم بهت بگم که اون زنه از چاه اومده بیرون وداره میاد اینجا.اژدها که اسم اون زن را شنید فرار را برقرار ترجیح داد و دختر وزیر آزاد شد.![]()