فقرو زندگي
ياد دارم در غروبي سرد سرد ميگذشت از كوچه ما دوره گردداد ميزد : كهنه قالي ميخرم دسته دوم جنس عالي ميخرم كاسه و ظرق سفالي ميخرم گرنداري ،كوزه خالي ميخرم اشك درچشمان بابا حلقه بست عاقبت آهي كشيد بغضش شكست اول ماه است ونان درسفره نيست اي خدا شكرت ولي اين زندگيست. بوي نان تازه هوششسبرده بود اتفاقا مادرم هم روزه بود خواهرم بي روسري بيرون دويد گفت آقا سفره خالي ميخريد؟
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 23:41 توسط همایون
|