سال ۸۲ مدير يك شركت بودم. يك بعد از ظهر كنار ۴تا از كارگران نشسته بودم وخيلي صميمي حرف ميزديم.يكي از اون كارگران يك پيرمرد دنيا ديده اي بودبه نام مش عباس.يكي از پسران مش عباس هم يك ماهي موقتا تو شركتمان كار ميكرد.(پسرش دوم راهنمائي بود ولي به پدرش گيرداده بود كه براش يا زن بگيره ويا موتورسيكلت ولي به اقتضاي سنش پدرش براش نميگرفت).يكي از كارگران جوان گفت راستي چرا خدا به بعضي ها پول زياد داده وشركت داده وماشينهاي مدل بالا.خلاصه ميگفتند چرا بعضي ها اينهمه ثروت دارن ولي ما دركارگري مانده ايم.مش عباس گفت بچه ها خدا خودش ما را خوب ميشناسه .چون اگه پول زيادي بما بده ما ظرفيتش را نداريم و ميريم باش كارهايي ميكنيم كه هم به ضررخودمان هست و هم ضرر ديگران مثلا" ميرويم خلاف ميكنيم يا آدم ميكشيم وبه اين اميد كه با پول جبران خسارتش را ميكنيم يا صدتا كارخلاف ديگه.بهمين خاطر خدا ميشاسمون كه بهمون پول زيادي نميده.البته مش عباس اين را كلي گفت .خلاصه همين مش عباس يك ماه بعدش مجبور شد براي پسرش موتورسيكلت بگيرد.بله دوستان پسرش دوهفته سوار اون موتور سيكلت نبود چون براثر بي احتياطي خودش درهنگام عبور از عرض خيابان تصادف كرد و جان سپرد.بله مش عباس چه زيبا گفت كه خدا بعضي وقتا دوستمون داره كه ثروت زيادي بهمون نميده.دوستان حواسمون باشه كه رزق و روزي را بصورت مسالمت آميز از خدا بگيريم و اگر خواستيم با زور و كلك بگيريم حسابي تنبيه امان ميكند. هميشه اون جمله مش عباس درگوشم هست.