سلام

ميگن در زمان قديم جواني بود كه از فقر و نداري بسختي زندگي ميگذراند.وهميشه آه وناله ميكرد وازخدا روزي ميخواست.روزي تصميم گرفت به نجف اشرف سفركند ودركنار بارگاه امام علي (ع) دست به دعا برداردوامام را واسطه قراردهد وطلب روزي كند .شبي تاصبح دعا كرد و گفت اي خدا تقدير مارا خيلي در فقر قراردادي لطفا" كمي تقديرمارا كج كن و روزي مارا بيشتر كن .صبح بلندشد رفت بازار و صدا ميزد كي ميخواد براش هيزم بچينم و بيارم .دكانداري كه وضع ماليش خوب بود گفت اي پسر بيا برو براي من هيزم بيار.پسر رفت بيابان .چند دقيقه بعد به مغازه دار خبردادن كه دوستت كه تاجرهست و ساكن ايران ،ميخواهد بيايد مهموني شما.دكاندار فوري رفت خانه و به خانمش گفت كه اسباب پذيرائي را تا مهيا كنيم.بعداز آماده كردن اسباب پذيرائي خانم گفت آقا موقعي كه مارفتيم ايران خونشون اونها يك جوان داشتن واز ما پذيرائي ميكردن وحالا زشته شما خودت پذيرائي كني.مردگفت درسته يك جوان امروز بود فرستادم هيزم بياره به همون ميگم ازشون پذيرائي كنه خلاصه تاجر اومد .درحين پذيرائي تاجرپرسيد اين جوان چيكاره شما هست.مرد و همسرش ماندن چي بگن .اجبارا گفتن داماد ما هست. گفت عروسي كردن گفتند نه.تاجرگفت خوبه تاما هستيم عروسي هم بكنند.دكانداروخانمش ماندند چيكاركنند خلاصه دكاندارگفت پسره خوبي هست اشكالي نداره دخترمون بهش ميديم.دكاندار يك خانه مرتب تهيه كرد باتمام وسايل در اختيار اون پسر قرارداد و مراسم عروسي برگزار شد .اون پسر فقير درشب عروسي در حجله دو ركعت نماز خواند و دست بلند كرد و گفت اي خدا حالا خودمون هستيما خوب كجش كرديهاااا.